تا زنــده ای
در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی مسئولی...
و سکوت مردم بیشتر متاثرم کرد ... واقعا و به شدت متاسفم .
*
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش ، از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون باشد. (احمد شاملو) .
شعر زیبایی از احمد زضا احمدی
حقیقت دارد /تو را دوست دارم /در این باران / میخواستم تو /در انتهای خیابان
نشسته باشی/ من عبور کنم /سلام کنم /لبخند تو را در باران
میخواستم /میخواهم/ تمام لغاتی را که می دانم برای تو /به دریا بریزم /دوباره
متولد شوم /دنیا را ببینم / رنگ ...کاج را ندانم / نامم را فراموش کنم /دوباره در
اینه نگاه کنم /ندانم پیراهن دارم /کلمات دیروز را /امروز نگویم /خانه را برای تو
آماده کنم /برای تو یک چمدان بخرم /تو معنی سفر را از من بپرسی /لغات تازه را از
دریا صید کنم /لغات را شستشو دهم /آنقدر بمیرم /تا زنده شوم.
گفتوگو با علي فردوسي مترجم كتاب «گفتمان و حقيقت»
محمد صادقي
كتاب «گفتمان و حقيقت» ميشل فوكو به تازگي با ترجمه دكتر علي فردوسي از سوي
نشر ديبايه منتشر شده و همانطور كه در مقدمه مترجم آمده: «موضوعش پرسمان
حقيقتگويي، تبارشناسي نياز و اضطرار بيان حقيقت است.» علي فردوسي ميگويد:
«در اين كتاب، كه جزوي است از تحول فكري فوكو در چند سال آخر حياتش، يعني
به دنبال آشنايياش با افكار پيير هدو (Pierre Hadot) در ۱۹۷۶ يا كمي پس
از آن، شاهد كوششي هستيم براي اعاده اخلاق به پروژه فلسفي سوژه، يعني
اخلاق در نسبت با حقيقت. هدو تا جايي كه ميدانم در ايران چندان شناخته شده
نيست. او در مقالهاي نشان داده بود كه فلسفه باستان بيشتر يك هنر، شيوه
يا روش زندگي بود تا يك گفتار صرفا نظري و نتيجه گرفته بود اين چيزي است كه
فلسفه مدرن، بعد از دكارت، تقريبا بهتمامي فراموش كرده است و با اين
بازتعريف، زاويه تازهاي در كار فوكو باز ميشود كه نتيجه آن را در اين
كتاب و در درسگفتارهاي چند سال آخر عمر او، در شكل كوششي ميبينيم براي
بيرون آمدن از نهیليستيترين وجوه پسامدرنيسم و فراخواندن فرد به قبول
تكليفي اخلاقي نسبت به خودش از طريق برقراري نسبتي خاص با حقيقت و
حقيقتگويي...» در اين گفتوگو پرسشهايي را درباره آرا و انديشههاي فوكو
با مترجم كتاب در ميان گذاشتهام كه در ادامه ميخوانيد. علي فردوسي دكتراي
خود را در رشته جامعهشناسي از دانشگاه پنسيلوانيا گرفته، در دانشگاههاي
بركلي و توكيو به كارهاي علمي و پژوهشي مشغول بوده و اكنون مديريت گروه
تاريخ دانشگاه نتردام (كاليفرنيا) را بر عهده دارد.
ميتوان گفت، فوكو انديشمندي فراتر از مرزهاست، اما از سوي ديگر به نظر
ميرسد، تحت تاثير جو غالب فكري و فرهنگي زمانه خودش هم هست (پديدارشناسي
هوسرل و مرلوپونتي، فرويديسم، ماركسيسم و...) او تا چه اندازه توانسته
نظريات خودش را مصون از اين آرا و تئوريها بيان كند؟
البته اينجا جايش نيست كه ارتباط فوكو با مكاتب و نامهايي كه ذكر كرديد و
از آنهايي كه اسم نبرديد، مثل سارتر و بهخصوص ژرژ كنگويلم (Georges
Canguilhem) را بررسي كنيم؛ اين كاري است كه انجام شده، هم به صورت تحقيق و
هم در نوشتهها و مصاحبههاي خودش. آنچه مهم است اينكه اصلا جاي ترديد
نيست كه فوكو يك متفكر اصيل است، هم در نقطهنظر و هم روششناسي. اين به
اصطلاح، قولي است كه جملگي برآنند. اين اصلا به اين معنا نيست كه او به
نحلههاي فكري و متفكران موثر دوران خودش، يا قبل از آن، وامدار نيست، يا
اينكه آدمي است كه در هيات يك متفكر از زمانه خودش فارغ است و اين هم نيست
كه او متفكري است كه صرفا تاثير پذيرفته، يك معلول فكري يا جامعهشناختي.
فكر نميكنم در مورد كسي در هيات فوكو كاربرد عبارت «تحت تاثير جو غالب
فكري و فرهنگي زمانه خودش» آنقدر آموزنده باشد كه در مورد ژان- پاول نوعي
كه در بندر مارسي ماهيگيري ميكند. بايد در روبهرويي با چنين سيلانهايي
از انديشه تلافي به مثل كنيم و قبل از هرچيز با صلابت فكر به مثابه فكر
برخورد كنيم. آدمي مثل فوكو، به مثابه يك متفكر، بيشتر از آنكه فكر يا
زمانهاش او را در وجه معلولي يا انفعالي تسخير كرده باشد، آدمي است كه در
وجه يك عامل، درون فكر و زمانهاش رفته و آدمي است كه، به مثابه يك فيلسوف،
تور انديشهاش را برداشته و رفته تا زمانهاش را با آن صيد كند. نخست فوكو
را بايد به عنوان يك سوژه شناخت. ما نبايد قبل از مواجهه با حقيقت به
مثابه حقيقت به پشت آن سرك جامعهشناختي يا روانشناختي بكشيم. ميدانم اين
كاري است كه ماركس، يا درستتر ماركسيستها و نيچه، هريك شيوه خود، در
نوعي «آناليتيك دروغ» انجام دادند. اما اين عارضه حالا تبديل به يك بيماري
همهگير شده و نتيجهاي جز مزمنتر شدن نيهليسم ندارد. اينگونه سرك
كشيدنها چالشانگيزترين كاري نيست كه ميتوانيم در مواجهه با انديشه انجام
دهيم. سرك كشيدن پشت هر حرفي كه كاري ندارد. اين سرك كشيدن خودش از
عادتهاي بدي است كه نميگذارد نخست و درست و حسابي، يعني با طمانينهاي
درخور، بر ارزش-حقيقتي يك گزاره تامل كنيم. ما نبايد چيستي گفته را زود
فداي كيستي گوينده و چرايي آن گفته كنيم. بيرون آمدن از كابوس پسامدرنيستي
اين را از ما ميطلبد. به اين ترتيب آنچه در وهله نخست در انديشه فوكو زنده
و حياتي است و آن را از حرفهاي مدرسي، چه حوزهاي و چه دانشگاهي، متمايز
ميكند فروكاستناپذيرياش به معلومات ديگراني است كه پيش از او يا معاصرش
بودهاند. نميدانم كجا و در چه ارتباطي بود كه خواندم بزرگان فرزندان
خويش هستند. اين حتما در مورد فوكو، تا آنجايي كه بزرگ است، صدق ميكند.
بگذاريد اين را طور ديگري هم بيان كنم اگر تاثيرگذاري فُوكو را با
تاثيرپذيري او مقايسه كنيد، اگر بدهكاري او را به سير انديشه با طلبكاري او
از سيري كه به دنبال او آمد مقايسه كنيد، آنوقت ترديد نخواهيد كرد كه او
توانسته زاويه جديدي در مسير انديشه باز كند كه حالا حالاها جاي رفتن دارد؛
البته او را از اين بابت كنار كساني چون كانت، هگل ماركس نيچه يا حتي
هايدگر و ويتگنشتاين نميگذارم اما اين هيچ از اهميت او كم نميكند.
آيا ميتوانيم امتناع فوكو از پذيرش حقيقت و آزادي را داراي اساس و
زيربنايي نيچهاي بدانيم؟ فوكو اصطلاح سامانههاي حقيقت را به كار ميبرد و
نيچه هم باور دارد حقيقت تابع قدرت است.
اگر اجازه دهيد ميخواهم با اساس پرسش شما سرشاخ شوم. همانطور كه گفتم يكي
از دلايل من براي ترجمه و چاپ كتاب «گفتمان و حقيقت»، دليل انديشماني آن،
اين بود که نشان دهم فوكو دغدغه حقيقت دارد. طبيعي است خوانشي كه در پرسش
شما مستتر است بهروز نشده باشد، زيرا اين دغدغه در آثار متاخر فوكو پررنگ
شده كه هرچه پيشتر ميآييم سيرتر ميشود؛ همانطور كه گفتم بعد از ۱۹۷۶ و
آشنايي او با كارهاي پيير هدو از آن زمان است كه فوكو تمركزش را بر مقوله
«مراقبت از نفس» ميگذارد كه شامل يك جابهجايي موضوعي ميشود (و نه لزوما
اپيستمولوژيك) از گفتمان و سامانه و تبارشناسي، يعني مقولاتي كه در آن
سوژه به گونهاي در محاق ميرود، به «هنر نيك زيستن» و در بطن آن ضرورت
امري «خود را بشناس»، يعني معرفت نفس به مثابه يك امر كنايي مثبت كه در آن
سوژه خود را در نسبت به حقيقت در گزينشي آزاد، به معني ارادي، پيدا ميكند.
توصيه ميكنم فوكوي متقدم را در سايه فوكوي متاخر بخوانيم، همانطور كه
ارزش هر حركتي را در بازي شطرنج از منظر حركتهاي بعدتر و در نهايت حركت
آخر، تعيين ميكنيم. ترديدي نيست كه فوكو در قامت يك فيلسوف اصيل غربي
سرانجام انگيزهاي سياسي داشت (سياسي به معناي غني و دقيق افلاطوني-يوناني
آن، يعني شهرمحور) و پي برده بود كه تسليم تقدير انديشه به سرسام پسامدرن،
افتادن آن به گرداب «هرمنوتيك ظن» و ترديد، چيزي جز نام ديگري براي يك فلج
سياسي و اخلاقي نيست كه جاي آن را ماشين مصرفي عظيم سرمايهداري، ابتذال
ارزشها و خواري قامت كار و در واكنش به آن نوعي مذهبزدگي صوري و لاجرم
نهیليستي با كمال ميل پر ميكند. اين در راستاي حرفي است كه الن بديو
ميزند در باب فوكو در كتابچهاي تذكرهگونه در باب ۱۴ نفر از بزرگان
انديشه معاصر در فرانسه با عنوان «پانتئون جيبي.» در آنجا بديو ميگويد و
من نقل به مضمون ميكنم كه فوكو فيلسوفي بر لبه جهشي در انديشه در
گزاردهها و مقاصد آن بود؛ كسي كه كوشيد تا در پسزمينه تبارشناسي نيچهاي
فرجهاي باز كند كه بشود به شكل معناداري از نقشي از حقيقت در آن حرف زد.
من فكر ميكنم كه بديو كمي امساك ميكند، چون (بيآنكه اينجا جايش باشد كه
وارد انديشه بديو بشويم) ميشود گفت كه فوكو به نوعي، با كنشي كردن نسبت
سوژه به حقيقت و با پيش كشيدن مبحث مجاهده و مراقبه از نفس به عنوان
ملزومات سلوك گزارندگي، دارد به گونهاي به تمايزي كه بديو بين هستي و
رخداد قايل ميشود و بهخصوص به نظريه «وفاداري به رخداد»اش نزديك ميشود.
به عبارت ديگر، تنها از درونِ قلمرويي كه بديو در مركز آن ايستاده ميتوان
فوكو را متفكري ديد كه دارد لبه جهان را به سوي بديو طي ميكند؛ اگرچه
موظفم اين را اضافه كنم كه در اساس با حرف بديو موافقم كه فوكو سرانجام از
مرز ميان هرمنوتيك و فلسفه چندان دور نميشود. به هر حال، فكر ميكنم بديو
بهتر از من و طوري كه انگار سوال شما را شنيده به آن جواب داده است.
ميتوانم آن را اينگونه بازگويي كنم كه فوكو در سالهاي آخر عمرش، بيآنكه
از نيچه ببُرد، سعي ميكند با بازخواني تاريخ فلسفه در غرب، مسيري در آن
براي عبور از دكارت و تقليل سوژه به «cogito»ي او پيدا كند و اين را هم
بگويم كه اين نديدن فوكوي متاخر منحصر به ايران نيست.
آيا فكر ميكنيد ديرينهشناسي و تبارشناسي جامعه ما به شيوه فوكويي ميتواند موثر باشد؟
در مورد اينكه ديرينهشناسي و تبارشناسي جامعه ما به شيوه فوكويي ميتواند
موثر باشد يا نه، بايد بگويم فكر ميكنم كه ميتواند موثر باشد و از آن
گذشته تاكنون نتايج آن را هم در عمل ديدهايم، چه در زمينههاي بررسي
تحولات تاريخي، چه مطالعات زنان و چه حتي در بررسيهاي پيرامون متون ديني و
صوفيانه. تحقيقات كمابيش خوبي داريم، اغلب به زبانهاي اروپايي، در حوزه
ايرانشناسي كه به شكل اساسي به فوكو وامدار هستند؛. اما من بر اين باورم كه
آثار متاخر فوكو از بابت كمك به شناخت تاريخ تفكر انتقادي در ايران،
بگذاريد بگوييم تاريخ عملي انديشه در مقابل تاريخ نظري آن، بسيار مفيدتر
خواهد بود تا گرتهبرداري از فوكوي ديرينهشناسي و تبارشناسي در تفريق از
كارهاي نزديكتر او. مثلا در باب تاريخ حقيقتگويي اينكه چه كساني و به چه
بهايي ميتوانند و بايد كه حقيقت را به قدرت بگويند، موضوعي است كه ميشود
از منظر تحقيق فوكو در باب پارسيا (حقيقتگويي) هم در تاريخ پندنامهها در
ايران، مثلا نصيحتالملوك يا اخلاق ناصري و هم در شعر فارسي، مثلا در
مدايح، دنبال كرد. خودم مدتي است كه در باب حقيقتگويي در شاهنامه مشغول
تحقيق هستم و همانطور كه در مقدمه كتاب هم ذكر كردم آشناييام با افكار
فوكو سالها مرا به نوشتههاي عينالقضات مبتلا كرده است. يك نمونه ديگر
بياورم. به نظر من ميشود خوانشهاي جديدي از مجموعه اعمال و آدابي بهدست
آورد كه فرد معمولي را از طريق اجراي يك رژيم مجاهده و مراقبه تحت نظر يك
پير به يك صوفي تبديل ميكردند. چنين خوانشهايي از ادبيات صوفيانه به نظر
من، ميتوانند از رهيافت فوكو سود ببرند.
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.
زن
بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم
.
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت : چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید .